X
تبلیغات
عشق را دوست دارم گر عاشق شوم

عشق را دوست دارم گر عاشق شوم

عشق ارتباطی روحی میباشد که با این ارتباط آرامشی عمیق در انسان به وجود میاد که این آرامش عشقه

ها ها ها ... عشق

سلام بعد از ۲ سال با دیدن یک مطلب اومدم براتون مطلبی بگم:

من پسری هستم که همیشه عاشق عاشق شدن بودم دوست داشتم عاشق بشم و عشق ببینم

میدونم شمایی که وارد وب من میشی حتما عاشق عاشق شدن هستی ولی چند توصیه بهت میکنم :

سعی کن عشق رو در درون خودتون به درستی معنی کنی ... اگر در تعریف عشق دچار اشتباه بشی زندگیت به مدت ۲-۳ سال نابود میشه ... همونطور که زندگی من نایود شد به مدت ۱ سال

عشق این نیست که تو ضعیف بشی در مقابل طرفت . عشق این نیست که بدون تفاهم به وجود بیاد . عشق این نیست که بدون عقل بوجود بیاد . عشق یعنی در کنار طرفت احساس آرامش کنی به این آرامش در کنار طرفت میگن عشق...

به همه میگم تا رعایت کنن عشق تو سن 18 19 سالگی هوسه ...

اینو بفهمید اگر تو این سن عاشق شدید 100% جدایی دازید حقیقتو باید باور کنید و اگر به ازدواج کشید باز هم 100% جدایی دارید چون تو این سن فقط با احساسات میرید جلو و این یعنی جدایی ...

شاید حرف های منو باور نکنید یا مسخره کنید ولی حقیقت همینه چون فقط 1 سال اول زندگی مشترک با عشق زندگی میکنی بعدش تفاهمه بعدش آرامشه...

آهای تو آره تو ... پسری که برای طرفت گریه میکنی آهای تویی که میخوای خود کشی کنی آهای تویی که تمام زندگیتو میبازی.... اینو بفهم تو مردی ی ی ی ی ی ی ی ی ... باید غرور داشته باشی بچه نباش این بچه بازیا اونو بیشتر از تو دور میکنه ...

من تجربیاتمو در اختیارتون میزارم متوجه شید چی میگم با اینکه میدونم وقتی انسان عاشقه هیچی متوجه نمیشه ...

من همه ی این دوران و گذروندم و بهتون چند توصیه میکنم :

غرور داشته باشید ... اعتماد به نفس داشته باشید ... جنتلمن باشید ... مرد باشید ...

طرفتون و تشنه خودتون کنید و با تفاهم ازدواج کنید ...

شماها خودتونم بکشید تو دنیا عشقی بالاتر از عشق مادر پیدا نمیکنید ...

این پست آخرین پست این وبلاگ هست چون من دیدگاهام خیلی عوض شده و نمیتونم تو این وبلاگ فعالیت کنم ولی آگه جدا تصمیم گرفتید که با آرامش زندگی کنید و بتونید همسر خوبی پیدا کنید و باهاش آرامش داشته باشید برای اینکه بتونید تو زندگی موفق باشید و یه کاری کنید تا همه در حسرت داشتن شما باشن به این یکی وب من بیاید ...

www.mokhzanyy.blogfa.com

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 13:33  توسط کیارش  | 

تنهائی و باران

باز هم امشب دلم یک جای دیگر ساکن است

باز هم یک آسمان غم در دلم پنهان شده است

باز هم فریاد یک تنها به گوشم می رسد

باز هم باران برایم بغض را می آورد

باز آمد   باز غرید   باز هم فریاد زد

کاش می شد یک قدم در زیر فریادش دوید 

کاش می شد جرعه ای از اشکهایش را چشید

کاش می شد با صدایش عشق را فریاد زد

کاش می شد بوی نازش را به فردا هدیه داد

کاش می شد قطرهایش را برای عاشقان توصیف کرد

کاش می شد عشق را با قطرهایش پاک کرذ

باز هم تنهائیم در زیر باران می دود

باز باران آمد و من را به تو نزدیک کرد

کاش باران هم قدم با ما شود

در کنار لحظه های گرممان جاری شود    (بک)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 15:54  توسط کیارش  | 

دوست داشتن

هميشه اين رو به خاطر داشته باش : دوســت داشـــتن دل ميـــخواد نه دليـــل   (بک)

 

 

چقدر خوبه ادم يكي را دوست داشته باشه نه به خاطر اينكه نيازش رو برطرف كنه نه به خاطر اينكه كس ديگري رو نداره نه به خاطر اينكه تنهاست و نه از روي اجبار بلكه به خاطر اينكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره    (بک)

 

 

بهم بگو دلت مياد باز بري تنها بمونم

 بهار بياد و من برات از غم پاييز بخونم

 اگه بري دلواپسم مي شكنم از نبودنت

 دستاي سردم تا ابد جايي نداره رو تنت

 تنهام نذار دلت مياد كنار من نباشي

 حالا كه من دوستت دارم نگو مي خواي جدا شي

اما اگه عاشقمي تا آخرش بمون برام

 خداحافظي كن با همه فقط به من بگو سلام

 تنهام نذار دلت مياد .... دوستت دارم   (بک)

 

 

عشق قانون نمي شناسد ، دوست داشتن اوج احترام به مجموعه اي از قوانين عاطفي است.   (بک)

 

 

 

به من ميگفت : آنقدر دوستت دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم . . . . . . . باورم نمي شد . . . . فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . ! سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم   (بک)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 15:14  توسط کیارش  | 

کاملترین تعریف عشق

سلام به همه دوستان خوبم .

امروز زد به سرم گفتم بیام براتون یه مطلب بندازم.

من همیشه قیل از اینکه یک سری اتفاقات برام بیفته از عشق یه تعریفی داشتم اونم این تعریف بود:

عشق یعنی وارد شدن به یه دنیای تازه که تو این دنیا همه چیز برات فرق میکنه که این دنیا در درون آدم هاست و روی روح انسان تا ثیر میزاره.

یه ذره با خودم فکر کردم دیدم تو عشق (حالا عشق به هرچی) ، وابستگی وجود داره ، دیدم وابستگی که از بین میره ولی عشق از بین نمیره.

چندی گذشت گفتم تو عشق احساسات وجود داره ولی گفتم پس حد اقل 30% افراد نباید عاشق بشن (چون حد اقل 30% افراد احساسات نمیفهمم چیه!!!!!) پس چطوریه که همه ی انسانها روزی عاشق میشن؟؟؟؟؟

گیج شدم دیگه بهش فکر نکردم تا اینکه یه سری اتفاقات برام افتاد و چند روزه پیش نشستم به رفتار هام و دیگران فکر کردم و تفاوت هارو دیدم و یه تعریف خیلی کامل از عشق پیدا کردم:

عشق رها شدن از عقل و پیرو دل و احساسات شدن است در راه معشوق . که درصد عشق بین افراد فرق میکنه ولی هرگاه درصد پیروی از احساسات و دل بر در صد پیروی از عقل غلبه کرد آنگاه انسان عاشق شده است .

میتونم براتون مثال های خیلی زیادی بزنم مثلا عشق مولانا به شمس تبریزی . مولانا وقتی عاشق شمس شد دیگه از عقل خودش فرمان نمیبرد و به نظر من درصد عشقش هم به 100% میرسید چون فقط از دل خودش فرمان میبرد مثل وقتی که داشت از بازار مس گرها عبور میکرد نا خود آگاه با صدای ضربات شروع کرد به چرخیدن دور خودش . همه فکر کردن مولانا دیوانه شده ولی خبر نداشتند که .......................

یا مثل عشق یک انسان به یه تیمه فوتبال . وسط چله ی زمستون ، 10 متر برف اومده رو زمین طرف از خوزستان میکوبه و میاد تهران تا بازی رو تو ورزشگاه ببینه خب از نظر خیلی ها این کار عجیب غریبه. ولی همون پیروی از احساسات است.

یا خود من عاشق کاکایو(CHOCOLATE)(شکلات) هستم و وقتی از مغازه ها رد میشم احساسات من نسبت به کاکایو بر عقل من غلبه میکنه و پولی که برای خرید کتاب های دانشگاه با بدبختی در اوردم خرج کاکایو میکنم این دیوانگیست!!!!!!!!!!!!!!!!!

و ..........................................................مثال های زیاد.

عشق لزوما فقط بین یه دختر نسبت به یه پسر یا پسر به دختر نیست هرچی که در تعریف بالا باشه میشه عشق .

2 روز پیش وقتی این حرفا رو برای کسی زدم ازم پرسید {حالا به نظرت کدوم حالت بهتره؟} دوباره گیج شدم خواستم بصورت 2 جمله شرطی بگم که گفت باید بگی کدوم بهتره و انسان برای رسیدن به کدوم باید تلاش کنه ؟؟؟

خوب خیلی فکر کردم به این نتیجه رسیدم که انسان خوبه عاشق بشه ولی فاصله احساسات و عقلش خیلی کم باشه ولی بازم اون فرد بهم گفت تو اصلا نمیفهمی عشق چیه!!!!!! بازم گیج شدم میخوام بهم کمک کنین ممنون . نظر بدین.

در نهایت بهش گفتم من فقط از روی عشق ازدواج نمیکنم چون در عقیده من در ازدواج 30% عشق و علاقه هست.

در نهایت:

عشق رها شدن از عقل و پیرو دل و احساسات شدن است در راه معشوق . که درصد عشق بین افراد فرق میکنه ولی هرگاه درصد پیروی از احساسات و دل بر در صد پیروی از عقل غلبه کرد آنگاه انسان عاشق شده است

نظر یادتون تره!!!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 17:49  توسط کیارش  | 

گفته های یک دختر عاشق:

راستش نمیدونم چی بگم براتون جریانو تعریف میکنم:

من همین امروز رفتم آیدیمو چک کنم که یه دختری ناشناس برام آف گذشته بود ولی من واقعا گریه ام میگیره این صحبت هارو میشنوم واقعا برام سخته ولی گفته های اون دختر به شرح زیر بود و اگر میتونید تو همین وب لاگ جوابشو بدید :

سلام

من همين الان وبلاکتونو ديدم يعني از اول تا اخرشو خوندم نمي دونم چي بايد بگم ولي اگه ميشه اينو تو وبلاکتون بنويسد

 يه سوال داشتم اونم اينه که چرا ما عاشق ميشيم

چرا ؟

مي دونم از شما انتظار جواب ندارم اين سوالو گذاشتم که از خدا بپرسم اونم تو اون دنيا !!!!

چرا بعضي دخترا يا بعضي پسر ها عشقو به بازي مي گيرن چرا با احساسات بعضي ها بازي ميشه !!!

چرا نمي شه از عشق شکايت کرد چرا ؟

من خودم یه جورایی جوابشو میدم ولی واقعا سخته جوابه این سوال دادن و از شما هم کمک میخوام!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 1 مهر1385ساعت 20:38  توسط کیارش  | 

شكسپير : اگر كسي را دوست داري رهايش كن، سوي تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول براي تو نبوده

۲- دانشجوي زيست شناسي : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... او تكامل خواهد يافت

۳- دانشجوي آمار : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر دوستت داشته باشد ، احتمال برگشتنش زياد است و اگر نه احتمال ايجاد يك رابطه مجدد غير ممكن است

۴- دانشجوي فيزيك : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...اگر برگشت ، به خاطر قانون جاذبه است و اگر نه يا اصطكاك بيشتر از انرژي بوده و يا زاويه برخورد ميان دو شيء با زاويه صحيح هماهنگ نبوده است

۵- دانشجوي حسابداري : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر برگشت ، رسيد انبار صادر كن و اگر نه ، برايش اعلاميه بدهكار بفرست

۶- دانشجوي رياضي : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر برگشت ، طبق قانون 2=1+1 عمل كرده و اگر نه در عدد صفر ضربش كن

۷- دانشجوي كامپيوتر : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر برگشت ، از دستور كپي - پيست استفاده كن و اگر نه بهتر است كه ديليت اش كني

۸- دانشجوي خوشبين : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن... نگران نباش بر مي گردد

۹- دانشجوي عجول : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر در مدت زماني معين بر نگشت فراموشش كن

.۱۰- دانشجوي شكاك: اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...اگر برگشت ، از او بپرس " چرا " ؟

۱۱- دانشجوي صبور : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...اگر برنگشت ، منتظرش بمان تا برگردد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 9:6  توسط کیارش  | 

عشق چیست؟؟؟

به نظر من عشق یک واژه نیست که تا یه دختر به یه پسر میرسه یا یه پسر به یه دختر میرسه میگه و با هم ازدواج میکنن

به نظر من عشق جنگه . جنگ با درون با احساسات با غرور با لذت ها و ...

عشق پیدا کردن بسیار مشکله . وقتی ما صحبت از عشق میکنیم یعنی صحبت از تعهدات کردیم تعهداتی که بین دو نفر صورت میگیره .فرقی نمیکنه بین چه کسانی باشه فقط باید یه تعهدی باشه بین چند نفر یا دو نفر .

مثلا ما عشق به تیم فوتبال استقلال داریم . بین هم تعهد میکنیم که از این تیم دفاع کنیم و برای بازی های اون به ورزشگاه بریم اون موقع هستش که ما عاشق تیم فوتبال استقلال شدیم پس ما باید به خاطر تیم فوتبال استقلال باید از لذت خودمون بزنیم مثلا اگر پرسپولیس تو لیگ اول شد نریم طرفداره پرسپولیس نشیم .

ولی حالا اگه یه شخصی عاشق یه شخصه دیگری شد باید با درون خودش مبارزه کنه . مثلا یه پسری عاشق یه دختری میشه وقتی عاشق میشه که بتونه  احساساتشو در مقابل دخترای دیگه کنترل کنه تا یه دختری رو دید زود عاشق اون بشه عاشق اون یکی بشه یا باید بتونه با لذت های شخصی خودش مبارزه کنه اون پسر دیگه <من> نیست تبدیل به <ما> شده و باید مشورت کنه . این عشقه واقعیه . اگر دو نفر عشق واقعی نسبت به هم پیدا کنن جدایی ناپذیرند .

امید وارم که از این عشق های واقعی تو این دوره زمونه پیدا بشه

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 11:33  توسط کیارش  | 

با تو , تا تو *یغما

يه عطش مونده به دريا
                                      يه قدم مونده به رويا 
                                                                        يه نفس مونده به آواز

يه غزل مونده به پرواز 
                                      يه ترانه مونده تا يار 
                                                                          يه طنين مونده به آوار

يه ستاره مونده تا روز
                                      سه سفر مونده به ديروز 
                                                                              بگو تا حضور بوسه

چن تا لبريختگي مونده ؟
                                      چن تا بغض تلخ نشكن ؟ 
                                                                               چن تا آواز نخونده ؟

با تو ‚ تا تو مي رسم من
                                      بي حصار سرد پيرهن 
                                                                              مي گذرم از اين گذرگاه

واسه پيدا كردن ماه
                                      واسه كشف آخرين زخم 
                                                                             تا پل معلق اخم

سر مي رم تا لب بارون 
                                      تا شب خيس خيابون 
                                                                              بگو تاحضور بوسه

چن تالبريختگي مونده ؟
                                      چن تا بغض تلخ نشكن ؟ 
                                                                              چن تا آواز نخونده ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 11:45  توسط کیارش  | 


يادته ... ؟؟؟

هنوز يادت مونده اون روزهارو ...

ولی من خوب يادمه اگه تو يادت رفته ... خوب يادمه که يه روز تو اوج تنهايی نشسته بودم و واسه تنهايی خودم اشک ميريختم...

که يه هو از اون غروب دلگير چشمم به زرديه موهات خورد زردی ای که هيچ وقت از يادم نرفت و شد نشونه ی اومدنت ...

اره اون روز دلگير تو با تمام دلت ... با تمام پاکيت ... با قلب پر مهرت به طرف من دويدی ... درهمون نگاه اول فهميدم با ادم بزرگها فرسنگها فاصله داری ...

به دردام گوش دادی .. درداتو با جون و دل خريدم ... اشکام و پاک کردی خنده رو لبام کاشتی ... نوازشم کردی و منم خجالت کشيدم و خودم تو دستات همون دستای گرمت جمع کردم ... تو من و اهلی کردی و رفتی ...

اما من دور از تو چه چيزها که ديدم و چه دردها که کشيدم...

تو نبودی اما حباب خيالت هميشه مراقبم بود... همه بديهاتو تو ی سرم زدن اما من خوبيهاتو به رخشون کشيدم... همه گفتن تو هم از جنس ادم بزرگهايی اما من دل اسمونيتو نشونشون دادم ...

نميدونی بی تو چقدر گرفتم و شکستم ... نميدونی بی تو چی ساعتها که به نظاره ی غروب نشستم تا شايد دوباره اون موها اون زردی چشامو به خودش جلب کنه ... نميدونی بی تو بر من چه ها گذشت ...

اما با تمام اين احوال من هم بديهاتو هم خلق و خوی بزرگانتو هم رفتنتو بی معرفتيتو

به قيمت اهلی کردن خودم ميخرم ..تو من و با خودت يکی کردی و اين بزرگ ترين دليل بخشيدن گناهاته ...دلم هنوزم واسه دستای مهربونت واسه نفسهات واسه تپش قلب پاکت تنگ ميشه ...

واقعا اين ادم بزرگها چه موجوداتی هستن ؟؟؟

بهترينم تا نفس تو سينه دارم بيا و هم نفسم باش برای تنهايی و بی وفايی وقت هميشه هست ...اما برای هم نفسی ... ؟؟؟

اگه اون روزها يادت اومده برگرد نزار اخر قصمون تلخ تموم شه... اگه فکر ميکنی من با اون گلهای ديگه فرق دارم ؟‌؟‌؟

                                    

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 10:46  توسط کیارش  | 

.... تنهام ....

نميتونم هيچ حرفي بزنم تو دلم يه چيزه ديگست ولي تنهايي نميتونم به زبونم بيارم...يكي بياد ...اهاي با شمام يكي بياد يه حرفي بزنه يكي بياد يه چيزي بگه

. ...نه.....

نه تو بيا... اره فقط تو تو بگو تا باورم شه...تو بگو تا بفهمم اينها رويا نبوده من و تو همونيم كه بوديم بيااااااااا تورو خدا بيا...اگه دوستم داري ...اگه بهم نزديكي اگه حرف دلم و مي خوني بيا بگوكه همه چي مثل گذشتست...سلطان قلبم تو هستي تو هستي دروازه هاي دلم را شكستي شكستي...پيمان ياري به قلبم تو بستي با من پيوستي...اكنون اگر از تو دورم به هر جا بر يار ديگر نبندم دلم را.... سر شارم از ارزو و تمنا اي يار زيبا

                   

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 10:23  توسط کیارش  | 

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟

استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم

استاد گفت: عشق يعني همين

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟

استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم

استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين

این حرفو یکی از دوستانم زد ولی من اصلا این حرفو قبول ندارم  چون اگه کسی عشق پیدا کنه دیگه طرفه کسه دیگری نمیره یعنی اون حس عشقش اجازه نمیده که بره دنباله فردی دیگر 

   

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 7:25  توسط کیارش  | 

اما

اما...

اما دوری...

اما بی او بودن...

اما تنهايی روزهارو شب کردن...

اما بی او به خواب رفتن....

سخت نيست بلکه طاقت فرساست

توی تنهايی دل به غصه دادن مثل پروانه سوختن...

بی او اشک ريختن ... و بی همدم خوابيدن..

ميبينی چقدر سردت شد منم دارم ميلرزم...

اميد با تو بودنه که نميزاره سرما غلبه کنه به وجود عشقت

روزگار کثيف ...ازت متنفرم...بدم مياد اسمتو رو لب بيارم..

خدايا تنهام نزار بی تو هيچم....

     


+ نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1385ساعت 14:37  توسط کیارش  | 

امروز

امروز دستان کوچکم محتاج دستان مهربان و گرم تو بود...

اما احساس سنگ غرورت فرياد دستم را برای نياز دست تو کوتاه کرد...

فردايی که دستم ملتمسانه پي گدايی گرمای دست ديگری ميگردد...

اين وجدان توست كه حس پشيمانی را بيدار ميكند و اشك ندامت را سر ميدهد...

امروزی كه قدرتت را غرورت نزد من پوچ ساخت و حنجره ام را برای صدا كردن

دوباره ات بريد...

امروزی كه صد بار خودم را ملا مت كردم كه چرا تقاضای نيازم را از تو كردم....

تويی كه دم از ظرفيت ميزنی و بی ظرفيت تر از هر انساني...

تويی كه دم از همدمی و دوست داشتن و عشق ميزنی بی انكه حتی بدانی لياقت دوست داشتن را هم نداري...

و منی كه مانده ام حيران پی مجنون عاشقم...

گريه کن گريه قشنگه گريه سهم دل تنگه

گريه کن گريه غروره....مرهم اين راه دوره

دلم گرفته نميخوام اينجا بمونم

دلم گرفته نميخوام بی تو بمونم

امشب دل من ای خدا طاقت نداره ....تا کی خدايا اشک غم بايد بباره

بزارين برم من ... بزارين برم من

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1385ساعت 14:36  توسط کیارش  | 

زندگی

زندگی....

زندگی هيچ وقت اونجور که فکر ميکنی نيست

زندگی هيچ وقت باب ميل تو پيش نميره ... ولی هميشه هم توش

شاديه هم غم ...تنهايی سردش ميکنه باز عشق سرماشو ميگيره..

اين تويی که مهم ترين نقشو تو زندگی ايفا ميکنی تويی که ميتونی هميشه گرمش

نگه داری و يا اون و از سرما به يخ بشونی....مهم ترين چيز اينه که

ياد داشته باشی گذشت کنی ...فراموش کنی ..دوست داشته

باشی...عشق بورزی...و تو اغوشت بگيری و طعم

شيرينشو خودت بچشی

وقتی دلت گرفته ياد بگيری اشک بريزی اونم رو شونه های

مهربون نازنينت ... وقتی سردت شد تو غربت

تنهايی بپری تو بغلشوخودت و مچاله کنی

واونم با دستاش نوازشت کنه ... ميبينی شنيدن اين حرفها هم ادم و

گرم ميکنه چی برسه...

       

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1385ساعت 14:29  توسط کیارش  | 

سخنان یک دختر

راستش دیروز دختری بهم mail زد و گفت باهات موافقم در رابطه با عشق و گفت که کله حرفاشو تو وب بندازم و کله حرف های اون دختر به شرحه زیر است:

به نام تک مکانیک قلبهای تصادفی
 
دلگویه :
دل شکسته – اشکای ریخته حتی نریخته – بغض کهنه – شب بی ماه – چشای منتظر – نامه های نوشته شده و نشده – حرفای نگفته – لبای بسته – قلمای شکسته – زنده های مرده – روزای ابری – فال حافظ – شمع آب شده – کاغذای خط خطی – دستای لرزون – دلای پریشون – آهنگای خاطره انگیز – عشق راس راسی ، می خریم ...
بساطم پره از اینا ، تو توی بساطت چی داری ؟؟؟
 
عشق لطیفه ای است که مستعدان عالم عرفان را از مراحل زوال به مدارج کمال می رساند ، روح را تعالی         می بخشد و قدرت اندیشه و تفکر را باعث می شود .
سلام
خوبی ؟
من سهیلا هستم
خیلی از وبلاگتون و از حرفای شما توی قسمت صحبتی با دوستان خوشم اومد . برای همین مزاحمتون شدم .
آقا کیارش منم دنبال عشق میگردم . عشق لیلی و مجنون ، شیرین و فرهاد و ...
می دونی چرا به هر کی میگی دنبال عشقی بهت می خندن ؟ برای اینکه عشق واقعی تو این دنیا پیدا نمی شه یا کم تر پیدا می شه . همشون مغرورن و حاضر نیستن به خاطر عشقشون یه کم سختی بکشن و کوتاه بیان . فقط دروغ میگن بعدش هم که بهشون می گن چرا دروغ گفتین می گن فقط به خاطر تو . برای اینکه تو رو از دست ندم . خلاصه بازم دارن دروغ می گن .
ولی من کاری به کسی ندارم تو هم همین طور باش هر کی هر چی می خواد بگه
جهانیان همه گر منع من  کنند از عشق       من آن کنم که خداوندگار فرماید
این رفتار به نظر من اصلا قشنگ نیست . اون کسایی هم که دنبال عشق می گردن گناهشون فقط اینه که دنبال حقیقتن
من کاملا باهات هم عقیده ام .  اصلا فکرشو نمی کردم یه پسر با این افکار وجود داشته باشه که بتونه معنی واقعی عشقو درک کنه.
بیا با هم بنالیم از این زمونه و این عشقا .
خیلیا فکر می کنن عاشقن ولی در اصل هیچی از عشق نمی دونن . اونا (بیشتر پسرا  البته جسارت نباشه) دروغ   می گن ، دردسر درست می کنن ، بی وفایی می کنن و ... تازه ادعا می کنن عاشقن .فکر می کنن عشق و عاشقی فقط تلفن زدن و بیرون رفتن و هدیه دادن و پیش هم بودنه . بعدشم تا یه مشکلی پیش میاد جا زدن و فراموش کردنه .
نظر من اینه :
عشق فراموش کردن نیست بلکه بخشیدنه . عشق گوش دادن نیست بلکه درک کردنه . عشق دیدن نیست بلکه ندیدن و احساس کردنه . عشق جا زدن و کنار کشیدن نیست بلکه صبر داشتن و ادامه دادنه .
ولی کیه که اینا رو بفهمه
بعضی وقتا به خدا میگم  که  : خدایا کاش 3 چیزو نمی آفریدی : عشق ، غرور ، دروغ . اونوقت آدما حاضر       نمی شدن به خاطر عشق از روی غرور دروغ بگن .
 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1385ساعت 10:55  توسط کیارش  | 

داستانه واقعی

این داستان براساس واقعیت هست:

صدای دختره می امد....داش میگفت دوستش دارم بدون اون میمیرم....

مادرش گفت اخه دیوونه شما دو تا به درد هم نمیخورید....چرا یه کم فکر نمیکنی ...اون از تو کوچیکتره...

دختره صداشو  بلند تر کرد و گفت :من این چیزها سرم نمیشه من عاشقشم....

مادر خیلی اروم پرسید؟اونم عاشقته ...دیوونه اته....؟

دختر ساکت شدو دیگه هیچی نگفت... در خونه ای دیگر صدای جر و بحث  پدر و پسر میامد...

من بدون اون نمیتونم....من بدون اون میمیرم...پدر بلندتر گفت: اون به درد تو نمیخوره اون از تو بزرگتره...

پسر گفت :من سن و سال نمیفهمم من عاشقشم...پدر صداش و بلند تر کرد و گفت:اونم تو رو دوست داره؟؟پسر بلن داد زد اره...اره... ولی هنوز اره سوم و نگفته بود که پدر سیلیه ناقابلی و نصارش کرد و گفت من نمیذارم این وصلت سر بگیره...این جمله پسر و بد جوری به هم ریخت...گفت من خودم و میکشم...پدر بلند خندید...پسر رفت روی بلند ترین نقطه ی ساختمون....

عکس دخترو از جیبش در اوردو یه دل سیر نگاش کرد...انگار داشت برای اخرین بار نگاهش میکرد...

نگاهی به پایین انداخت و ....مادر کنار جنازه ی پسر زار میزدو بر سر خودش میکوبید

پدر در گوشه ای ایستاده بود و ارام ارام گریه میکرد....

دختر با شنیدن سرو صدا به کنار پنجره اومد...دید که جوونی خودش و از هفت طبقه به پایین پرت کرده...بیشتر دقت کرد ...اون جوون...اره خودش بود...مات و مبهوت مونده بود...

و حالا سالها از ان ماجرا گذشته...دیروز جنازه ی پیرزن و بردن...در حالی که یه یاد داشت در دستش بود...که روی اون با خط درشت نوشته بود....

دوستت دارم..

علی

                

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1385ساعت 11:44  توسط کیارش  | 

اگر پرنده اي را دوست داري رهايش كن اگه تو را دوست داشت و عاشقت بود بر مي گردد ولي اگر برنگشت بدون كه هيچوقت دوستت نداشته
+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 13:12  توسط کیارش  | 

عشق و هوس

راستش آقای mr.love از حرفت خیلی خوشم اومد .

من یکی از حرف های اصلی ام (در اول وب لاگ) این بود که آقا عشق با هوس فرق میکنه .

خیلی هم روش تاکید کردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت 21:1  توسط کیارش  | 

دو عاشق همیشگی

نمونه ای از لیلی و مجنون و دو عاشق همیشگی و این نمونه ای از اون عشقی هست که میگم :

+ نوشته شده در  جمعه 15 اردیبهشت1385ساعت 0:32  توسط کیارش  | 

تنهایی

                                       

همه گفتند نمیخواهیم ات

همه ترکم کردند

همه ی آن یاران

که تو میگفتی یکرنگند

همه رفتند زپیشم

همه رفتند لیکن تو مرو

تو که گل نازم بودی

همدم و محرم رازم بودی

تو بیا در بر من ، با من باش

تو زمن دور مشو

تو مرو ، تو مرو

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 اردیبهشت1385ساعت 0:26  توسط کیارش  | 

دهکده

    

اندر این دهکده ی دور و خموش

اندر این ساحل پر عشق و امیر                

و در آن ظلمت شب

و در آن نور ضعیف

زیر آن بوته ی خار

در کنار گل سرخ

دختری گشت پدید

ز دل صاف مرا

با دو چشم سپهش برد و درید                                           

و از آن روز دگر

عشق می رفت به باد

یار می رفت ز یاد

و چراغ دل میگشت خموش                                                

و اکنون جای من است

جای پیدلیش عشق

زیر آن بوته ی خار

در کنار گل سرخ

+ نوشته شده در  جمعه 15 اردیبهشت1385ساعت 0:6  توسط کیارش  | 

سختی ها

زندگي زيباست اي زيبا پسند
زنده انديشان به زيبايي رسند
انقدر زيباست اين بي بازگشت
گز برايش مي توان از جان گذشت

زندگي اقيانوس متلاطمي است که در کليه ي فصول فعال است.و در کشاکش امواج اين اقيانوس تنها شناوراني به ساحل موفقيت مي رسند که بازواني پر توان و ديدگاني بينا دارند.
ضعف و نوميدي به خود راه مده از ياس و نوميدي بگريز که اينها دشمنان سعادت وخوشبختي  هستند.
با مشت دهان ناکامي ها را بکوب و مافوق دشواري ها باش.
شکست وپيروزي ياس و نوميدي و ناباوري در زندگي نهفته است

گاه مي انديشم خبر مرگ مرا با تو چه کس مي گويد
  ان زمان که خبر مرگ مرا از کسي مي شنوي
  روي خندان ترا اي کاشکي مي ديدم
  شانه بالا زدنت را بي قيد
  و تکان دادن دستت که مهم نيست زياد
  و تکان دادن سر را که عجب عاقبت مرد   افسوس    کاشکي مي ديدم
  من به خود مي گويم چه کسي باور کرد
  جنگل جان مرا اتش عشق تو خاکستر کرد...
مي تواني تو به من زندگاني بخشي
يا بگيري از من انچه را مي بخشي..................................

                                                   هيچ حرف دگري نيست که با تو بزنم

تو نمي فهمي اندوه مرا 

                                                     چه بگويم به تو اي رفته ز دست   

شدم از مستي چشمان تو مست

                                                        شده ام سنگ پرست

مرگ بر انکه دلش را به دل سنگ تو بست

                                                         تو نمي فهمي اندوه مرا ...  

توبه من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه ي همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد                            سيب را دست تو ديد
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک          غضب الود به من کرد نگاه
و تو رفتي و هنوز سالهاست که در گوش من
ارام ارام خش خش گام تو تکرار کنان مي دهدازارم
و من انديشه کنان غرق اين پندارم که چرا خانه ي کوچک ما سيب نداشت...

اري  اغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيدا است
من به پايان دگر نينديشم
که همين دوست داشتن زيباست...

بي تو مهتاب شبي بازازان کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم ان عاشق ديوانه که بودم...                                                    

+ نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1385ساعت 18:46  توسط کیارش  | 

زندگی

زندگی رنگ و نیرنگ و بدجوری دروغه

                                                      خوبیهامون زیر خاک،اما خطاها توی بوقه

تو میگی عاشقی اما نگاهت چرا سرده؟

                                                      توی چشمام چی می بینی؟غیر اینکه پر درده

بیا امروز مینویسم برات از راه درازی

                                                      راهی که با من تنها تو می تونی بسازی

توی این راه دراز،با هم و از همدیگه دوریم

                                                      همه جا ظلمت و شب،اما به دنبال ظهوریم

همه با چشم بد و فکر غلط شاهد کورن

                                                      از حقیقت چه گریزون،دیگه از عاطفه دورن

هرچه گفتیم و نوشتیم به خدا عین ثوابه

                                                      غیر از این زندگی،چی بگم ؟ عین عذابه

خیلی ها مثل گل،اما پر تیزی پر خارن

                                                      زخم دل رو نمی بینن،روی دلها پا میذارن

ظاهراشون همه زیبا،همه طناز و ملوسن

                                                      توی دل اما سیاهی روی شیطون رو می بوسن

وقتی دستت رو میگیرن پر بغض و پر کینه

                                                      خنده ای که پر نیرنگ،پس،چه مذهبی و دینه؟

آدما خیلی عجیب و همه تو حالی غریبن

                                                      شب تا صبح عاشق نورن،اما تو فکر فریبن

نمیدونم که چرا بد جوری حالم رو گرفتن

                                                      انگاری چاقو تو قلبم اما دستم رو گرفتن

خدا جون کاری بکن تا بد و بد کاری نباشه

                                                      من بردار از زمین تا غم و غمخواری نباشه

از ته دل مینویسم نمیخوام اینجا بمونم

                                                      مثل مستا زیر بارون با لب بسته بخونم

من و بگذار و رها کن تا بگم بی تو چه هستم

                                                      منی که عاشقتم تا پای جونم با تو هستم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت 21:21  توسط کیارش  | 

پرسش

وقتی دلم آخر این قصه را از تو پرسید                                            

                                                  گفتی نمیدونی کجاست شروع،یکه خوردم

خنده های قشنگ تو ، تو خواب و تو خیال بود

                                                  کاشکی تو خواب و تو خیال پا نشده می مردم

شیدای من بودی ولی ،رفتی و دل ربودی

                                                  شیدای تو گشتم و با تنهایی غصه خوردم

تو شاه من بودی و رخ به بی بی ات ندادی

                                                   وزیر تو گشتم و با کیش تو جان سپردم

                                                                                                
+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1385ساعت 23:43  توسط کیارش  | 

عشق یعنی ...

                                     عشق یعنی محبت

                              محبت یعنی علاقه

                              علاقه یعنی رسوایی

                              رسوایی یعنی بد نامی

                              بد نامی یعنی حقارت

                              حقارت یعنی تنهایی

                              تنهایی یعنی مرگ

                              مرگ یعنی به آرامش ابدی رسیدن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 فروردین1385ساعت 22:58  توسط کیارش  | 

یک روزی از همین روزها

یک روزی از همین روزها میام به جنگ غصه هات

                                                         میشم دلاوری واسه آخر خوب قصه هات

یک روزی از همین روزها غمهات و داغون میکنم

                                                        روزا رو روشن،شبو ستاره بارون میکنم

یک روزی از همین روزها میشم واست یک سایه بون

                                                       میشم یه تیکه ابر خیس تو آسمون آبیمون

یک روزی از همین روزها میگم که عاشقم بمون

                                                       بهت میگم دوست دارم چه با چشام چه با زبون

یک روزی از همین روزها خودم میام می دزدمت

                                                       خودم میشم واست فدا،میشم فدایی غمت

یک روزی از همین روزها میام سراغ اون لبات

                                                      میشم به جای ابروهات ، یه سایه بون واسه چشات

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 فروردین1385ساعت 18:52  توسط کیارش  | 

فریاد

.........................................آغاز کلام ............. به نام او ............. و به ياد کسانی که دوستشان داريم و نمی دانند و آنانی که دوستمان دارند و نمی دانيم اين وب لاگ از آن تمامی دوستانيست که غبار روزگار زنگاری بر آيينه قلبشان کشيده است و به دنبال کويری پاک از اين زمين کپک زده ميگردند تا با فريادهايشان عشق را صدا زنند. پس با فريادتان کوير را در راه پیدایی عشق کمک کنید.

                                                                    

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 فروردین1385ساعت 1:14  توسط کیارش  | 

صحبتی با دوستان

من کیارش یکی از اون کسانی هستم که دنبال عشق میگردم

راستش دوست داشتم که همه افراد جهان مثل لیلی و مجنون ٬ شیرین و فرهاد و... به هم عشق بورزند

نمیدونم از چه بگم از کدوم بگم من تا حالا به هر پسری گفتم من دنبال عشق هستم من را مسخره کرده و خندیده و گفته عشق کدومه عاشقی کدومه

خوب راستش دوره و زمونه طوری شده که همه (دخترها و پسرها) عشق و عاشقی را فراموش کردن. ولی ایا به نظر شما این رفتار قشنگه ؟؟؟؟؟

حالا اون کسانی که دنبال عشق میگردن چه گناهی کردن که نباید از عشق لذت ببرن. به خدا زندگی با عشق قشنگه.می خواهم برم به کوه و جنگل،دشت،بیابون

فریاد بزنم که این چه رفتاریه؟؟؟؟؟ به خدا بگم:چرا چرا چرا !!!

چرا من باید با هرکسی حرف از عشق بزنم اون به من بخنده و بگه که بچه گانست و... .

خواهشمند هستم بدونم که ایا کسی هم عقیده من هست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 فروردین1385ساعت 18:5  توسط کیارش  | 

درد و دل عاشقی

اگر هفت آسمان زیر پای من باشه باغ بهشت تکیه گاه من باشه اگر همه عشق ها درون من باشه به خدا.                                                                               

بی تو دل من پر از غمه ، همه دنیابرام جهنم                                                                                   

تو طلوع هر اُمیدی

من غروب نا امیدی  

 تو سفیدی دل سیاهی

      من سیاهی دل سفیدم

با تو در صحرای گرم برحوت روزوشب توی کویر لوت آفتاب داغ را تحمل میکنم،آخر بی تو دل من دنیای زندونه اگر دور از تو باشم دل من خیلی پریشونه.

تویی قبله گاه من تویی،عشق خداداده من اگر دست زندگی ما را از هم جدا کند رو به قبله مینشینم میگم خدای مهربون چرا روز زندگی من رو سیاه کردی...!؟

به نظر من عشق مهمترین چیز در زندگی و عرصه های دیگر است .

با عشق میشه زندگی را زیباتر٬ قشنگتر٬ جذاب تر و... کرد.

ولی آیا به نظر شما این عشق در این روزگار از بین نرفته ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 فروردین1385ساعت 17:45  توسط کیارش  | 

به نام افریننده عشق

به نام خدایی که انکار کردنش نیست.

به نام عشق زیبا ترین دروغ دین.

به نام توِ ، به یاد تو ، برای تو ، قربان تو.

به نام خدایی که لیلی و مجنون را سلطان عشق نامید.

به نام تک مکانیک قلبهای تصادفی.

به نام آنکه محبت در دلها افرید.

به نام کسی که اشک را قرار داد تا شهر عشق آتش بگیرد.

به نام کسی که اشک را فدای عاشقان کرد.

به نام تنها نویسنده سرنوشتها.

به نام آنکه عشق را جستجو کرد.

با عرض سلام خدمت دوستان عاشق.

این وب لاگ مخصوص عاشق ها و لیلی ها و مجنون ها است.

و همچنین قسمتی برای کسانی داره که در عشق شکست خوردن .

امیدوارم از این وب لاگ لذت برده و با نظرات خود ما را راهنمایی کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 فروردین1385ساعت 17:14  توسط کیارش  |